تبليغاتX
نسل ماندگار

نسل ماندگار

شعبان از نیمه گذشته رمضان در پیش است

با رهنمودهای امام خمینی (ره) خود را بسازیم:

  • نمازهای پنج گانه را در پنج وقت بخوانید ـ نماز شب را حتماً به پا دارید.
  • روزهای دوشنبه و پنج شنبه را حتی المقدور روزه بگیرید.
  • اوقات خواب را کم کرده و بیشتر قرآن بخوانید.
  • برای عهد و پیمان اهمیت فوق العاده قایل شوید.
  • به تهیدستان انفاق کنید.
  • از مواضع تهمت دوری نمایید.
  • در مجالس پر خرج و با شکوه شرکت نکرده و خود نیز چنین مجالسی نداشته باشید.
  • لباس ساده بپوشید.
  • زیاد صحبت نکنید ـ دعاها را زیاد بخوانید(خصوصاً دعاهای روز سه شنبه)
  • ورزش کنید(نرمش ـ پیاده روی ـ کوهنوردی ـ کشتی ـ شنا)
  • بیشتر مطالعه کنید(مذهبی ـ سیاسی ـ اجتماعی ـ علمی ـ فلسفی ـ نقل قول ـ سخنرانی ـ فن بیان)
  • دانشهای فنی را بیاموزید(رانندگی اتومبیل ـ موتورسیکلت ـ مکانیک ـ سیم کشی و ...)
  • دانش تجوید و عربی را بیاموزید و در هر زمینه ای هوشیار باشید.
  • کار نیک خود را فراموش کنید. گناهان گذشته را به یاد آورید.
  • از نظر مادی به تهیدستان و از نظر معنوی به اولیا الله بنگرید.
  • از اخبار روز و اخبار مربوط به مسلمین با خبر شوید.   
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:40  توسط بچه های نسل ماندگار  | 

شاید این جمعه...(به یاد تمام شهدایی که لحظه آخر السلام علیک یا بقیه الله گفتند)

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط بچه های نسل ماندگار  | 

روایت حاتمی کیا از مرصاد:

شهر آلوده است


مرصاد عملياتي بود كه بعد از پذيرش قطعنامه واقع شد. شرايطي كه براي بچه‌ها پيش آمده بود همان دروازه‌اي بود كه داشت بسته مي‌شد. بچه‌ها با يك سراسيمه‌گي خاصي از شهر و كاشانه‌شان دست برداشتند و به سوي جبهه دويدند. اين سراسيمه‌گي را مي‌شد در شكل لباس پوشيدن آن‌ها ديد.
«عمليات مرصاد» شباهت زيادي با اوايل جنگ داشت. آدم‌هايش هم اين‌طوري بودند. حتي فرمانده لشكر هم با لباس شخصي به منطقه آمده بود.
من تفنگ برنو را براي اولين‌بار در ابتداي جنگ دست بچه‌ها ديده بودم. از اين تفنگ‌هاي خيلي قديمي در مرصاد هم بود. تفنگ‌هايي كه داخل ماشين جا نمي‌گرفت. بعضي‌ها حتي با ماشين ژيان آمده بودند توي خط و داخل ماشين‌ها پر از آدم بود. هر كس به نوعي خودش را كشيده بود به منطقه. انگار تقدير اين‌طور بود كه اين دفتر اين‌گونه بسته شود كه ما دوباره ياد حال و هواي روزهاي اول جنگ بيفتيم. شرايط عجيبي بود. مثل اول انقلاب سرودهاي ايران، ايران از راديو پخش مي‌‌شد. يك فضاي ملي ايجاد شده بود و همه به صحنه آمده بودند. افرادي كه براي اولين‌بار در درگيري حضور داشتند.
فردي را ديدم كه بالاي سر شهيدي زار مي‌زد و ناله مي‌كرد، علتش را پرسيدم گفت: «دوستم براي اولين بار آمده شهيد شده و من كه سال‌ها در جبهه و عمليات بودم اين توفيق نصيبم نشد؟!»
عمليات مرصاد پس از فضاي يأس‌آور قطعنامه يك فرصت طلايي و بهانه‌ي حضور از قافله‌ عقب مانده‌ها بود.
وقتي به منطقه درگيري رسيديم هنوز در منطقه «تنگه پاتاق» كوزران به نوعي منافقين متوقف شده بودند و به شدت مقاومت مي‌كردند. شب كه شد ما عملاً مجبور شديم برويم به طرف باختران. شهر باختران يك شهر خيلي غريب و به قول بچه‌ها حالت وسترن پيدا كرده بود. از قبل هم اعلام شده بود كه شهر آلوده است و يك عده ديگر از منافقين داخل آن هستند و قيافه‌هاي آن‌ها شبيه بچه‌هاي ما است. حتي دوستان به من مي‌گفتند كه لباس خاكي‌ات را عوض كن و ريشت را بزن، يعني تا اين حد از لحاظ قيافه به اين‌ها شباهت داشتيم.

وقتي در شهر راه مي‌رفتيم حس مي‌كرديم همه به هم مظنونيم. چند نفر از منافقين را هم كه دستگير كرده بودند ديديم، آن‌ها كاملاً خودشان را از لحاظ ظاهري شبيه ما كرده بودند و عملاً آدم از ديدن اين وضعيت گيج مي‌شد.
ماشين «لندرور» آقا مرتضي(آويني) براي ما دردسر شده بود. چندين‌بار نزديك بود بچه‌هاي خودي ما را اعدام كنند! كه فرياد زديم،‌ نزنيد ما خودي هستيم. بعداً‌ مجبور شديم در و بدنه ماشين را پر كنيم از نوشته «گروه روايت فتح».
به هر حال صبح زود كه به سمت تنگه پاتاق برگشتيم ظاهراً دو ساعتي بود كه مقاومت منافقين شكسته شده بود و ما جزء اولين گروه‌هايي بوديم كه به عنوان فيلم‌بردار وارد آن‌جا مي‌شديم و طبق عرف خودمان كه عادت داشتيم براي فيلم‌برداري مستقيم به خط اول برويم و تصورمان اين بود كه حتماً‌ خط مقدمي اين‌جا بايد باشد. گاز ماشين را گرفتيم و به سمت سرپل ذهاب رفتيم،‌ به جايي رسيديم كه ديديم هيچ‌كس نيست، از بالاي تپه شروع كرديم به فيلم‌برداري ِ نفربرهاي منافقين كه داشتند عقب‌نشيني مي‌كردند به سمت شهر و عراق هم به شدت از آن‌ها بوسيله توپخانه حمايت مي‌كرد تا آن‌ها بتوانند فرصت عقب‌نشيني داشته باشند. آرايش نيروها برايم خيلي عجيب بود. منافقين، زن‌ها، اين عايشه‌هاي زمان را براي تحريك ديگران در خط مقدم گذاشته بودند و نيروهاي ديگر عقب‌تر!
وقتي خط شکست بيش‌تر جنازه‌ها زن بود. آن‌ها به قصد تهران حرکت کرده بودند، حتي باک‌هاي بنزين را هم دورشان چيده بودند تا نياز به توقف نباشد. آدم اين‌قدر مسخ مي‌شود؟! براي من مرصاد آموزنده و عبرت‌انگيز بود. بايد مواظب باشيم خودمان به يک چنين چيزي(کاناليزه شدن و يکسويه ديدن) دچار نشويم.
از گفتني‌هاي ديگر اين بود که وقتي به محل رسيديم صحنه‌اي را ديديم که حيرت‌آور بود. انگار همه اسلايد و ثابت شده بودند! مثل گاز شيميايي که همه را خشک کرده باشد، هر کس در حالتي مانده بود، عده‌اي نقش بر زمين،‌ عده‌اي در حال پياده شدن بي‌حرکت مانده بودند. عده‌اي اسلحه به دست در حال يورش و گارد. بعد فهميديم که هليکوپترهاي کبراي بچه‌هاي ارتش اين‌ها را کوبيده بود. حدود يک کيلومتر غنايم و ماشين‌هاي نو از آن‌ها بجا مانده بود که برو بچه‌هاي هر لشکر هنگام هجوم و رفتن، آرم خود را به بدنه خودرو مي‌زدند تا هنگام برگشت به نفع لشکر خود تصاحب کنند. گاهي مي‌ديدي آرم چند لشکر به اطراف يک خودرو خورده است!
يادم هست در آسمان، هواپيماي تک موتوره‌اي را ديدم که با صداي يکنواخت ظريفي بالاي شهر سرپل ذهاب حرکت مي‌کرد. من شروع کردم از آن فيلم گرفتن و تلاش کردم به اين هواپيما مسلط شوم،‌ آن‌قدر ادامه دادم که خسته شدم و به خودم گفتم پرواز اين هواپيما معمولي است چيز خاصي ندارد. بال‌هايي پهن و حرکتي يکنواخت! در همين حال يک مرتبه ديدم جهتش به گونه‌اي تغيير کرد و به سمت بالاي تپه‌اي که ما بوديم سوق پيدا کرد. تا آمدم به خودم بيايم بمب‌هاي کوچکش را در آسمان رها کرد.
حالا ما بالاي تپه‌ايم، تپه‌اي بسيار خالي، و بدون جان پناه.
هواپيما داشت جلو مي‌آمد (مثل فيلم‌هايي که شايد بعضي‌هايش هم دروغ باشد) بمب‌ها در يک خط با فاصله‌اي معين به تپه مي‌خورد و زمين را مي‌دوخت و احتمال اين‌که به ما هم اصابت کند خيلي زياد بود. دور و برم را نگاه کردم ببينم کجا مي‌توانم جان‌پناه بگيرم،‌ جايي به چشم نمي‌خورد. فقط پايين تپه يک جاده بود و کنار آن يک پل، پلي کوچک که براي آب‌راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دويدن،‌ شايد زمان دويدنم پانزده يا بيست ثانيه بيش‌تر طول نکشيد ولي آغاز که شد حس کردم اين بمب‌ها دارد روي سر من مي‌ريزد. باور کنيد لحظه لحظه‌ي طول زندگي‌ام را يکي يکي ديدم. يعني کودکي‌ام،‌ مادرم، همسرم، حتي آينده را ديدم که قبري است و بالا سرم نشسته‌اند و...
وقتي به خودم آمدم به اين نتيجه رسيدم که در اين فرصت و با سرعتي که هواپيما دارد من نمي‌توانم به پل برسم. يک آن نشستم. دوربين را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسي که داشتم در خط فاصله انفجارها قرار گرفتم، يعني يک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و ديگري مقداري جلوتر از من منفجر شد و همين‌طور ادامه پيدا کرد تا اين‌که هواپيما کاملاً‌ دور شد.
دنيايي در اين چند لحظه بر من گذشت که توصيفش سخت است. انسان وقتي مرگ را در چند قدمي خودش مي‌بيند همه چيز در مقابلش مرور مي‌شود. اين‌که اگر بميرد،‌ زن و بچه‌هايش را نبيند و خيلي چيزهاي ديگر... وقتي از جايم بلند شدم ديدم حس شرمندگي ندارم، خوشحال و راحت و خيلي سبک.
حالا وقتي به آن زمان در شرايط بعد از سال 67 به اين‌طرف که ديگر جريان زندگي عادي شده فکر مي‌کنم مي‌بينم دوران جنگ يک برکتي بود. اگر در آن وقت مرگ پيش مي‌آمد، انسان چيزي را نباخته بود و اين احساسي است که در روزمره‌گي زندگي امروزي دارم.
در آن عمليات پيروزمند، يکي از بچه‌هاي ما به نام «شريعتي» شهيد شد و آقا «مصطفي دالايي» هم دو شب در اسارت منافقين بود که معجزه‌آسا جان سالم به در برد. مي‌بايست يک روز ماجراي شنيدني‌اش را از زبان خودش بشنويم. انشاءالله توانسته باشم گوشه‌اي از اين عمليات را برايتان گفته باشم.

منبع: سايت «لوح»

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:41  توسط بچه های نسل ماندگار  | 

جام زهر

بشکند دستی که جامت زهر کرد

 

 

بخشهایی از پیام حضرت امام بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸

 

عزيزانم! شما مي دانيد که تلاش کرده ام که راحتي خود را بر رضايت حق و راحتي شما مقدم ندارم. خداوندا! تو مي داني که ما سر سازش با کفر نداريم. خداوندا! تو مي داني که استکبار و آمريکاي جهانخوار گل هاي باغ رسالت تو را پرپر نمودند. خداوندا! در جهان ظلم و ستم و بيداد همه تکيه گاه ما تويي و ما تنهاي تنهاييم و غير از تو کسي را نمي شناسيم و غير از تو نخواسته ايم که کسي را بشناسيم، ما را ياري کن که تو بهترين ياري کنندگاني.
خداوندا! تلخي اين روزها را به شيريني فرج حضرت بقيه الله
ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و رسيدن به خودت جبران فرما.

 

فرزندان انقلابي ام! اي کساني که لحظه اي حاضر نيستيد که از غرور مقدستان دست برداريد! شما بدانيد که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مي گذرد. مي دانم که به شما سخت مي گذرد ولي مگر به پدر پير شما سخت نمي گذرد؟ مي دانم که شهادت شيرين تر از عسل در پيش شماست، مگر براي اين خادمتان اين گونه نيست؟ ولي تحمل گنيد که خدا با صابران است. بغض و کينه انقلابي تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد که پيروزي از آن شماست.

و تاکيد مي کنم که گمان نکنيد که من در جريان کار جنگ و مسئولان آن نيستم. مسئولين مورد اعتماد من مي باشند. آن ها را از اين تصميمي که گرفته اند شماتت نکنيد که براي آنان نيز چنين پيشنهادي سخت و ناگوار بوده است که ان شاء الله خداوند همه ما را موفق به خدمت و رضايت خود فرمايد.

 

هرگز راضي به اين عمل نمي بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود، اما چاره چيست که همه بايد به رضايت حق تعالي گردن نهيم و مسلم ملت قهرمان و دلاور ايران نيز چنين بوده و خواهد بود. امام خميني (ره) صحيفه نور، ج 21، ص 238

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:32  توسط بچه های نسل ماندگار  | 

 

هو العزيز

 

                                                              

 

ليلة الرغائب را شب آرزوها خوانده اند، اولين شب جمعه از ماه رجب.

27 شب آرزو از 14 تير سال 1361 مي گذرد، 27 سال چشم انتظاري در راه بازگشت 4 يوسف گم گشته.

هم نفس با دعا براي تعجيل در فرج امام عصر(عج)، در اين بيست و هفتمين شب آرزو روشنايي چراغ دل خانواده هاي 4 ديپلمات دربند را از حضرت حق بخواهيم. 

 رائد موسوی از قول آیت الله بهجت:این مسئله (پرونده چهار دیپلمات )ظرفی است که این ظرف باید از دعا پر شود تا مسئله نیز حل شود.(نقل به مضمون)

 

دعاي ليلة الرغائب امسال:

                                  

                                   اللهم فك كل اسير

                                   اللهم رد كل غريب

                                                                        

                                                                       

                                                 گروه فرهنگي نسل ماندگار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:42  توسط بچه های نسل ماندگار  |